پدرامپدرام، تا این لحظه: 15 سال و 9 ماه و 7 روز سن داره

پدرام - لبخند زندگی

بدون عنوان

پسر کوچولوی من در حال cd دیدنه.با نینی 4 می بینه. عزیز دلم اینقدر شیرین شده که در کلمه نمی گنجه.عاشق شمشیر بازی و ben 10  هست و همش می ترسم که تو روحیه اش تاثیر کنه. الان که امتحانات ما شروع شده ساعت 6:45 میزارمش مهد و تا ساعت 7-8 شب که بیام خونه.بابایی یا مامان بزرگ و بابابزرگ زحمت می کشن شما رو از مهد میارن خونه.همه کمک می کنن تا این دوران هم سپری بشه و شما خوشحال باشی و سلامت. الان هم هر چی می گم خاموش کنیم بریم لالا .می گه نه می خوام بی بی نم. وقتی که زمان طولانی از پسرم دورم ، اینقدر دلم می خواد پرواز کنم و زودتر بقلش کنم که حد نداره. پدرام کوچولو در جشن پایان سال مهد بهار مهدی1391 پدرام در  حال گرفتن...
3 خرداد 1392

عشق مامان و شیرین کاری های جدید

عزیز دلم .میدونم که خیلی تنبلی می کنم.یه عالمه معذرت الان دیگه ماشالا ماشالا کلی شیطون شدی و خیلی خیلی شیرین زبون حالا دیگه مامان تلویزیون و خاموش می کنه ، سرت و کج می کنی و با طلبکاری می گی مامان خاموش کردی؟؟؟؟؟ کلی هم دنبال بازی دوست داری و می گی دوییدم یه خرید که می ریم ، یا من یا باباییت باید دنبال تو بدوییم، یکی هم می ره خرید. حالا دیگه بابا احمد و قشنگ صدا می کنی و دیگه آقا نمی گی عاشق نقاشی کردنی حالا چه با مداد یا خودکار یا موبایل من ، چند روز پیش که رفته بودیم گدونه برات وسایل نقاشی بخرم، همون جا رو زمین دراز کشیدی و شروع به نقاشی کردی:)) اینجا هم داری گاوت رو نقاشی می کنی هر چی هم که گفتم رو دفترت نقاشی کن گوش ن...
21 اسفند 1391

نامه ای به پسرم

پسر قشنگم سلام این نامه رو برات مینویسم تا بهت بگم تو لحظه لحظه زندگیم به تو فکر می کنم.تا بگم با اینکه صبح تا بعد از ظهر پیشم نیستی ولی تمام فکر به تواه .بگم خیلی دوست دارم حتی اگه کیلومتر ها ازت دورم. بگم صبح که میری مهد ، یه تیکه بزرگ از قلب مامان و میبری و موقع برگشت دلم می خواد پر در آرم و بسوی تو جگرگوشم پرواز کنم. مامان عاشقته. مامان عاشق شیرین زبونی و شیرین کاریاته.وقتی میری رو پله و دستتو می ری بالا و می شمری یچ،دو،سه   و می پری دلم ضعف می ره. وقتی بهم می گی : پاشو ، و وقتی بلند می شم ، می گی : بدو (منظورت دنبالم کن) ، واقعاً دلم می خواد بخورمت. الان دیگه تا 10 می شمری البته 8 و جا می ندازی اتل متل توتوله...
28 آبان 1391

شیرین زبون من

پدرام دیگه الان می تونه تا حدود زیاده منظورش رو بفمهمونه..به همه مردا که میگه آقا.یه مربی تو مهده که همه بهش میگن خاله یا خاله شمسی ولی پدرام بهش میگه شمسییی:)) یه سی دی می گه دی دی. کفش:چفش بادکنک می ده دست من و می گه :باد..یعنی بادش کن می خواد بگه" بیا" دستاش و رو  به من می کنه و کف دستش رو به زمین انگشتاش و باز و بسته می کنه. بشین: اشین بیا:اییا باز:با بالا:با خلاصه که حسابی با هم مشغولیم. به چوب شور هم که خیلی دوست داره می گه چو چو:)) الان هم که مثل فرشته ها روبروم خوابه و خوابای ناز می بینه.خوب بخوابی زندگی من.
10 مهر 1391

واکسن پسرم

پسرم و چهارشنبه 15 شهریور بردم واسه واکسن 1.5 سالگی -واقعا نمی دونم به کی بد و بیراه بگم.به کسی که واکسن و زد یا اینایی که معلوم نیست چه واکسنایی به بچه های ما می زنن.پدرام که کلی گریه کرد ولی دیگه شب تب کرد.پنج شنبه صبح هم که بیدار شد دیگه پاشو مخصوصا پای چپ رو حرکت نداد.خیلی سخته ببینی جوجه شیطونت با ناله یک جا خوابیده.جمعه هم باز پدرام از جاش بلند نشد و دائما تبش بالا  می رفت.مشکل این بود که استامینوفن هم درست نمی خورد.من و بابا رضا جمعه شب بیدار بودیم چون تب پسرمون به 40.5 هم رسید.شنبه صبح که بیدار شد کمی تبش پایین اومده بود و با درد راه رفت .خدا رو شکر که بازم راه رفتن تو پسر قشنگم و دیدم. یکشنبه مامان ناهید اومد پیشت که نری مهد...
21 شهريور 1391

ممنون پسرم

من قربون اون مامان گفتنت برم،4-3روزه که وقتی خوابی بغلت می کنم و می برمت تو ماشین.ولی تا نور خورشید روی اون صورت نازت می افته سرتو از روی شونم بلند می کنی و با صدای خواب آلو یه مامان نازی می گی که دلم ضعف میره .منو ببخش که روزایی که می رم سرکار مجبورم از خواب ناز بیدارت کنم.واسه خوش اخلاقیت ازت ممنونم. آرزو دارم بهاران مال تو شاخه های یاس خندان مال تو آن خداوندی که دنیا آفرید تا ابد همراه و پشتیبان تو
6 شهريور 1391